جمعه 22 اردیبهشت
گل پسر امروز قرار بود بابایی صبح زود با دوستاش بره کوه.چون من راضی نبودم برنامه شون به هم خورد اما بالاخره هر جوری بود واسه نهار رفتند . من و ایلیا خونه تنها بودیم و داشت دلم می گرفت که ندا دختر دایی ام زنگ زد و گفت ما نزدیک خونه تون هستیم می خوایم بریم باغ جنت شما هم بیاین.بعد از مشورت با ایلیا که همه اش توی خونه نق میزد تصمیم گرفتیم بریم.بهمون خوش گذشت ولی خیلی سخت بود. همه اش باید تنهایی یا ایلیا رو بغل می کردم یا دنبال اون می دویدم &nbs...
نویسنده :
مامان ایلیا.
20:51







